|
ققنوس پرنده عجیبی ست. ققنوس هرگز جفتی ندارد و در تنهایی سكنا میگزیند.منقارش مثل یك نی بلند است و نزدیك به صد سوراخ روی منقارش قرار دارد. هر سوراخ صدای خاصی از خود ایجاد میكند و رازی را آشكار میكند. چون ترتیبی برای صداها قرار نداده ؛ همیشه غیر قابل پیش بینی هست كه كدام صدا زودتر ایجاد میشود
وقتی ققنوس صداها را از خود ایجاد میكند ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهی های دریا تحت تاثیر قرار میگیرند. همه بادهای وحشی با شنیدن این موسیقی مدهوش كننده؛ و برای درك بهتر آن سكوت میكنند
ققنوس هزار سال زندگی میكند.او زمان مرگ خود را میداند و وقتی زمان مرگش فرا رسید صدها درخت را جمع میكند و آنها را در یك نقطه آتش میزند و خودش را به درون این آتش می اندازد.با هر یك از سوراخهای منقارش فریاد غم انگیزی از روح خود بر میاورد و به همه اعلام میكند كه مرده است. سپس همه پرندگان و حیوانات جمع میشوند تا در زمان مرگ ققنوس حاضر باشند. ققنوس آخرین نفس خود را جمع میكند و بالهای خود را به هم میزند تا شعله افروخته تر شود. به زودی شعله و پرنده به تلی از ذغال تبدیل میشوند و از دل این ذغال گداخته فقط یك جرقه باقی میماند كه تبدیل به یك نوزاد ققنوس میشود و از آتش بیرون می آید
ققنوس نمونه بارز انسان جستجو گر و آگاه هست.با اینكه همیشه تنهاست ولی با یك آواز و صدا همه كائنات را دور خود جمع میكند. وقتی به بلوغ كامل رسید با مرگش زندگی جدیدی آغاز میكند.چنان به عشق اعتقاد دارد كه با اینكه به خیال همه دارد در آتش میسوزد و از بین میرود ولی او عشق را آتش و سوزنده نمیپندارد و نمیگذارد عشقش از بین برود و از همان عشق هم تولدی دوباره می یابد.
منبع: نامشخص
گردآوری کننده: میلاد محمددوست
ارسال در
تاريخ ۲۹ بهمن ۱۳۸۸
|