|
با عشق خیشی می سازم از جنس تمرکز
علف های هرز کين و خشم را شخم می زنم
با عشق خنجري می سازم ازجنس تنهایی
کهنه تن پوشِ بندهای پوشالی را از هم می درم
با عشق نشتری می سازم از جنس صبر
دمل متعفن اسارت درعادت ها را از جان برمی کنم
با عشق آتشی بر پا می کنم از جنس بیقراری
قالب ها و نقاب ها میسوزد و خاکسترمی شود
با عشق نوشداریی می سازم از جنس شکیبایی
فراق را صبر می کنم و هجران را زندگی
با عشق بالي در می آورم از جنس پرواز
در آسمان رویا به اوج رسیدن را نفس می کشم
با عشقی شعری می سرایم از بلورِ نور
درد و درمان، نیشترو نوازش درهم رنگ می بازند
با عشق رنگی می آفرینم همه بي رنگی
نقش و وظیفه را در بي رنگی نقاشی می کنم
با عشق ژرفای مي آفرینم از جنس خواب
آرزوی وصال یار تعبیرمی گردد
با عشق جشنی برپا می کنم از جنس شیدایی
بیگانه شدن از خود و زاده شدن در دوست را سماع مي کنم
با عشق ماوایی می سازم از جنس سکوت
در حضور ملکوتيش بیخودی را تجربه می کنم
با عشق پیشانی را بر خاک پای دوست می گذارم
نیازدر بی نیازی و خواسته در خدمت معنی می یابد
شعری از فروزنده شاملو
ارسال در
تاريخ ۱۸ بهمن ۱۳۸۸
|