|
روزی به کشاورز ثروتمندی پیشنهاد بخشش زمینی را دادند .برای به دست آوردن آن می بایست در روز هر چقدر که می خواست راه بپیماید ولی در هنگام غروب آفتاب به نقطه ی شروع باز گشته باشد . تا همان مقدار زمین را صاحب شود .
کشاورز برای این که از فرصت استفاده کند روز بعد صبح بسیار زود از نقطه ی آغاز به راه افتاد.چون می خواست تاجایی که امکان دارد زمین بیشتری را تصاحب کند .
با وجود آن که بسیار خسته بود تمام بعد از ظهر را می دوید زیرا که نمی خواست چنین فرصتی را که فقط یک بار نصیبش شده بود از دست بدهد .
عصر بود که شرط به یادش آمد لازم است تا غروب آفتاب خود را به نقطه ی آغاز برساند .پس از طمع خود دست کشید و در حالی که خورشید در حال غروب بود شروع به برگشتن کرد .
هرچه به غروب نزدیکتر می شد اوبه سرعت دویدن خود می افزود . بسیار خسته و نفسش به شماره افتاده بود و خود را بیش از اندازه به تحت فشار می گذاشت .
زمانی که به نقطه شروع رسید از فرط خستگی نقش بر زمین شد و مرد ....
او را به خاک سپردند و تمام زمینی که برای قبرش لازم بود فقط یک قطعه ی کوچک بود .....
منبع: نامشخص
گرداوری کننده : میلاد محمددوست
ارسال در
تاريخ ۱۰ بهمن ۱۳۸۸
|