|
سنگین ، سنگین ، سنگین
پوسته ضخیم عادت های کهنه چسبیده به تن و جان
زنجیر پوسیده قید و بندهای دیرین پیچیده در پای
آذین کردن قفس ذهن با رنگ زیبای عشق
تا اسارت را آزادی و فقر را بی نیازی بنماید
مجهز شدن با زره سخت و آهنین غرور
تا تلنگری به نازک طبعی دل نخورد
پنهان شدن زیر دلقِ زهد منطق و اعتبار
تا صدای تنبور عشق را در نطفه خفه کند
درد، درد، درد
آیا پوسته چسبیده را می توان برداشت؟
آیا زنجیر های پوسیده قابل شکستنند ؟
آیا بی زره می توان به جنگ زندگی رفت ؟
آیا درویش وار می توان زندگی را رقصید؟
تلاش ، تلاش ، تلاش
برای رهایی ، برای سبکبالی،برای پرواز
مراقبه بر ضعف ها و پذیرش ناتوانی ها
زره غرور را به گوشه ایی انداختن
با تن پوش عریانی خود را مزین ساختن
و خاک شدن در محضر دوست
شعری از فروزنده شاملو
ارسال در
تاريخ ۱۶ دي ۱۳۸۸
|