|
بانگ زدم من که دل مست کجا می رود؟
گفت شهنشه: خموش جانب ما می رود
گفتم : تو با منی ، دم ز درون می زنی
پس دل من از برون خيره چرا می رود؟
گفت که دل آنِ ماست ، رستم دستان ماست
سوی خیال خطا بهر غزا می رود
هر طرفی او رود بخت از آن سو رود
هیچ مگو ، هر طرف خواهد تا می رود
گه مَثَل آفتاب گنج زمین می شود
گه چو دعای رسول سوی شما می رود
گاه چو پستان ابر شیر کَرَم می دهد
گه به گلستان جان همچو صبا می رود
بر اثر دل برو تا تو ببینی درون
سبزه و گل می دمد جوی وفا می رود
صورت بخش جهان ، ساده و بی صورت است
آن سر و پای همه ، بی سرو پا می رود
هست صواب صواب ، گرچه خطایی کند
هست وفاي وفا ، گر به جفا می رود
دل مَثَلِ روزن است ، خانه بدو روشن است
تن به فنا می رود دل به بقا می رود
فتنه برانگيخت دل ، خون شهان ریخت دل
با همه آمیخت دل ، گرچه جدا می رود
گفتم : جادوکسی؟ سست بخندید و گفت
سحر اثر کی کند ؟ ذکر خدا مي رود
گفتم : آری ولیک سحر تو سّر خداست
سحر خوشت هم تکِ حکم قضا می رود
گرداوري كننده : فروزنده شاملو
ارسال در
تاريخ ۱۰ آذر ۱۳۸۸
|