بازديدكنندگان 2256383  
 
اشتراک آر اس اس
Contact usLinksFAQNewsArticlesServicesAbout usHome
 

عشق از دیدگاه مولانا

ملودی و لحن اصلی سمفونی که پیوسته با تنوع و صورتهای تازه در زیر همه آهنگهای سروده شده توسط مولانا به گوش می رسد عشق است که متاع اصلی دکان مولاناست .
هر دکانی راست بازاری دگر
مثنوی دکان عشق است ای پسر
عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخایی اسیر یوسفی
دور گردون را ز جذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
عشق را صد ناز و استکبار هست
عشق با صد ناز می آید به دست
تو به یک خاری گریزانی ز عشق
خود به جز نامی چه می دانی ز عشق
با محمد بود عشق پاک جفت
بهر عشق او خدا لولاک گفت
منتهی در عشق چون او بود فرد
پس هم او را ز انبیا تخصیص کرد
عشق آن شعله ست کو چون برفروخت
هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت
در نیابد عشق در گفت و شنید
عشق دریایی کرانه ناپدید
هرچه گویم عشق را شرح و بیان
چون به عشق آیم خجل گردم از آن
شرح عشق ار من بگویم بر دوام
صد قیامت بگذرد ، وآن ناتمام
عشق در مثنوی مجموعه تصادهاست ، همان دریای بی نهایتی است که رودخانه های گوناگون با آبهای روشن و گل الود شرق و غرب بدان می رسند و در آن گم می شوند . آنجاست که همه آبها با هم می آمیزند و ناصافیها صاف می شود و آبهای گل آلود در می یابند که آن آلودگی ها از آنها نبوده است و ذات آنها همان آب صاف و شفاف و حیات بخش است .مولانا عشق را به مناسبتهای گوناگون به انواع تضادها و تناقض ها منسوب کرده است.
اول تناقض میان وجود و عدم است که عشق هردوی آنهاست . از یک سو عشق نامِ وجود است از آنکه چون وجود در ذات آفرینش جاری و ساری است و هرکجا وجود هست عشق و مستی و فهم و شور و شعور نیز هست و حکما عشق را با وجود همسان دانسته اند . از سوی دیگر ، عشق را همه شاعران از جمله مولانا به وصف عدم توصیف کرده اند . مقصود از عدم در مقام عشق نفی محدودیتها و دیوارهاست چون عشق به هیچ دیواری محدود نمی شود و تا ابد پیش می رود و عاشق نیز برای رسیدن به عشق حقیقی باید از وجود محدود خود عدم شود .
پس چه باشد عشق ، دریای عدم
در شکسته عقل را آنجا مر قدم
و نیز مولانا همه جا شرط کمال عاشقی را عدم شدن معرفی می کند و آن معادل فناست که منزل هفتم هفت شهر عشق عطار است . در این مقام ، سالک وجود خود را بکلی محو می کند تا در وجود مطلق حق به اثبات رسد و بقای بعد از فنا یابد .
تضاد دوم سهل و مشکل به نظر آمدن عشق است که حافظ می گوید:
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
و از طرفی مولانا در مثنوی می فرماید :
عشق از اول سرکش و خونی بود
تا گریزد هرکه بیرونی بود
و این تضاد بعضی را به شبه انداخته که یا عشق اقسام دارد که بعضی چنین و بعضی چنان است یا یکی از اینها درست می گوید و دیگری اشتباه می کند و اصحاب شبهه درنیافته اند که این تضادها حقیقتأ وجود ندارد بلکه عشق اطوار گوناگون دارد. حل شبهه در این است که گاه سخن از عشق می رود ولی هنوز پای عمل در کار نیست . انجا عشق آسان است و همان است که " آسان نمود آول ولی افتاد مشکل ها " زیرا در آغاز به سبب نقش دلپسند عشق همه کس را شوق رفتن به راه عشق ایجاد می کند و او را کار آسان می نماید الَا آنکه وقتی پای در راه نهاد اندک اندک مشکلات راه بر او ظاهر می شود . مولانا در قصۀ آن پهلوان قزوینی که پیش دلاکی آمده بود تا نقش شیر بر پشت او زند به این نگاه اشاره کرده است که پهلوان از مطلوب بودن نقش ( که همان عشق است ) با خبر است اما نمی داند که این نقش نقطه به نقطه با فروکردن سوزن در بدن شکل می گیرد و لذا به محض شروع سوزن زدن فریاد و فغان می کند و شیر بی دو و سر و اشکم را طلب می کند که همان نفی عشق است . دلاک به ملامت می گوید :
چون نداری طاقت سوزن زدن
از چنین شیر ژیان رو دم نزن
باز می بینیم در آثار مولانا و دیگر عارفان که عشق را به وصف بهشت و دوزخ هردو یاد کرده اند
ندانستم که این سودا مرا اینسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند پرخون
اینجا اشاره به سختیها و رنجهایی است که عشق با خود به همراه می آورد و آدمی را از بهشت امن و آسایش که همان غفلت و بیخبری است به دوزخ آگاهی و احساس سنگینی با رسالت آدم بودن هدایت می کند . آما در عین حال ، عارفان گفته اند که این دوزخ بر عاشق سرد می شود زیرا سوز عشق و اشتیاق وصال معشوق بر آتش همه حرمانها و دنجهای دیگر غلبه می کند
از سوی چرخ تا زمین ، سلسله ای است آتشین
سلسله را بگیر اگر در ره خود محققی
................................................
زان سوی بحر آتش اگر خوانیم به لطف
رفتن به روی آتشم از آب خوش تراست
و بدین سان عشق تمام صبر است اما در راه رسیدن به معشوق و تمام بی صبری است در فراق معشوق و نا شکیبایی بر نادیدن او . در جایی عاشق می گوید :
بنشینم و صبر پیش گیرم
و در جای دیگر مولانا اشاره می کند :
گفت ای یاران من صبرم نماند
مر مرا این صبر بر آتش نشاند
من زجان سیر آمدم اندر فراق
زنده بودن در فراق آمد نفاق
و نیز عشق کور است زیرا جز معشوق نمی بیند و عشق تمام بصیرت و بینایی است که نور دیدۀ عاشق ز قاف تا قاف است و عشق زندان است و بند است و کمند است و اسارت است و عشق باغ است و بوستان است و آزادی است . و عشق تمام دانش و معرفت و هوش و درایت است از آنکه تنها خردمندان حقیقی و اصحاب انس و معرفت اند که راه عشق را می شناسند و بر همه راهها مرجّح می دارند و از نگاهی دیگر عشق تمام بیخبری و جنون و مدهوشی و حیرت است در جمال معشوق و استغراق در عظمت و جلال و معزول شدن عقل و دانش .
عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد ، شمع او بیچاره شد
و عشق تمام ادب و رعایت است از آنکه عاشق لحظه به لحظه پاس خاطر معشوق می دارد و رضایت او طلب می کند و آنجا که با وی می گوید چرا نافرمانی کردی و آز آن میوه خوردی در کمال ادب گناه را به خود منسوب می کند زیرا به معرفت عشق می داند که وجه انتساب عمل به اوست ، که نامش گناه است و چون شیطان گستاخی نمی کند که تو خودت مرا اغوا کردی و البته آدم نیک می دانست که کارها همه به دست اوست اما وقتی کاری به او منسوب می شود تمام خیر و رحمت است و آن عصیان که آدمی کرد خال سیاهی بود که نقاش ازل بر چهره آدم نهاد تا به جمال او بیفزاید زیرا کمال آدمیتِ او در داشتن اختیار و توانایی بر عصیان و طاعت است .
بعد از آنش کفت ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن
گفت دانستم ادب بگذاشتم
گفت من هم پاس آنت داشتم
اما از نگاهی دیگر مولانا می گوید :
هزار علم و ادب داشتم من ای خواجه
کنون که مست و خرابم صلای بی ادبی است
و مقصود از این بی ادبی ترک بیگانگی و دوگانگی است که منافات با آن ادب نخستین ندارد . اطوار عشق بی پایان است و دریای مواج مثنوی و سماع دیوان شمس و حکمت فیه مافیه آکنده ازشرح این اطوارهاست . اما عارفان که غوغای عشق را در جهان به راه انداخته اند ، غیر از بیان احوال درونی ، در سودای آن بوده اند که مستعدان دریافت فیض عشق و تشنگان این آب حیات و این شراب بی خمار را هدایت و سقایت کنند چنانکه مولانا در بیان ارشاد شمس گفت :
ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم
دهان اژدها را بر دریدم
طریق عشق را آباد کردم
آباد کردن راه عشق و رفع موانع آن و شرح خطرات و چگونگی عبور از آنها کار مولانا و همه عاشقان راستین الهی است و فهمیدن و درک سخن مولانا در تصدیق تعالیم او و رفتن به راه عشق است الا آنکه در این میان عده ای نیز از بیرونِ عشق بدین احوال و اطوار می نگرند و به روشهای علمی سعی در بیان آن دارند که این احوال در اثر چه عواملی و در چه آب و هوایی یا چه اوضاع اچتماعی و سیاسی بیشتر شکوفا می شود و اینکه چگونه عرفان می تواند خشونتهای دینی را تلطیف کند و تصویر زیباتری از چهرۀ دین عرضه کند . وجود این محققان نیز لازم است اما نه برای فهم و درک سالک راه ، که آن سینه شرحه شرحه و سوز دل و اشتیاق می خواهد و در یک لغت نیازمند سنخیت روحی با عوالمی است که این عاشقان از آن سخن می گویند و با تحقیقات و غور در لغات و عبارات و مسائل سنگین فلسفی و کلامی و غیره راهی به عاشق شدن و طی طریق و رسیدن به کمالات و فضایل عشق ندارد .
گفت آن عاشق بگو کان اصل چیست
گفت اصلش مردن است و نیستی است

گرداوری کننده : فروزنده شاملو
برگرفته از کتاب 365 روز با مولانا
اثر حسین کحی الدین الهی قمشه ای


ارسال در تاريخ ۰۲ آبان  ۱۳۸۸

( 1374 بازديد از این مطلب )
ارسال مطلب به دوستان
 
   

نرمش - ورزش - آرامش - يوگا - عرفان اسلامي - پاكسازي درون - پراناياما - يوگا آسانا - فنگ شويي - آشپزي گياهي - هوش هيجانی - مديريت استرس - تن آرامی - یوگای قلب - پيام دل - گياه خواری - آيورودا - موسيقی درمانی - دکتر عباس روحبخش - مهندس محمد ساسانی - دکتر محمد عيوضی - ردپای عشق - يوگای بانوان - لاغری و يوگا - مديريت عشق - يوگا نيدرا - yoga - nava - nava yoga - navayoga - iran yoga - asana - nava yoga institute

 
 
  نام كاربري
  كلمه عبور
   
فراموش كردن كلمه عبور؟
 
© 2009 Nava Scientific Yoga Institute تمام حقوق اين سايت متعلق به موسسه نوا مي باشد
 
 
صفحه اصلي |  بازخورد  |  نقشه سايت |  لينك به ما
 
  استفاده از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع مي باشد