|
" دل از جان پرسید که اول اینکار چيست و آخر اینکار چیست و ثمره اینکار چیست ؟
جان جواب داد که اول اینکار فناست و آخر اینکار وفاست و ثمرۀ اینکار لقاست .
دل پرسید که فنا چیست و وفا چیست و لقا چيست ؟ جان جواب داد که فنا از خودی خود
رستن است و وفا عهد دوست در میان بستن است و لقا بحقیقت حق پیوستن است .
چون از خود بریدی به دوست رسیدی ، بعد از این اشارت را بدین راه نیست و زبان ازین
کار آگاه نیست . مست باش و مخروش . گرم باش و مجوش . شکسته باش و خاموش .
زیرا که سبوی درست را بدست برند و شکسته را بدوش ، اگر داری طرب کن و اگر نداری
طلب کن ، گُل باش و خار مباش، یار باش و اغيار مباش.
یار فروشی اسلام است و خود فروشی کفر تمام . اگر یار اهل است ، کار سهل است .
صحبت با اهل، تابش جان است و با نا اهل سایش جان
صد سال اگر در آتشم مهل بود
آن آتش سوزنده مرا سهل بود
با مردم نا اهل مبادم صحبت
کز مرگ بترصحبت نا اهل بود
پس دل از همه بردار و با سه تن صحبت دار . نخست عالمی که ترا پرهیز فرماید ، دوم
درويشی که در صحبت او بخیرات پیوندی، سوم صاحبدلی که چیزی از وی بر تو بارد و
با نادان منشین که دست و پای عبدالله بخامی بسته به که با خامی نشسته ،
با عشق جمال ما اگر هم نفسی
يکحرف بس است بین ما و تو کسی
تا با تو تويی تست بر ما نرسی
در ما تو گهی رسی که بی من برسی
چشم بخود مدار که هر آفت که بمردم رسيد از چشم خود رسید ، چشم بد را دواست ولی چشم
خود را دوا نیست .آدم علیه السلام را چشم بد رسید بتوبه شفا یافت و ابلیس را چشم خود رسید.
ملعون ابد گشت لاجرم گرفتار لعنت شد ، کار که دشواراست تا از خود نبری نه يار است . هر
هر آنچه پیش آيد بايد که حق از آن بیش آيد . اگر روزی صدبار خاک شوي بهتر تا از خودپرستی
هلاک شوی ،چون از خود بریدی به دوست رسیدی .
عشق آمد و شد چو جانم اندررگ و پوست
تا کرد مرا تهی و پر کرد ز دوست
اجزاي وجودم همگی دوست گرفت
نامیست ز من بر من و باقی همه اوست
کلامی از خواجه عبدالله انصاری
گرداوري كننده: فروزنده شاملو
ارسال در
تاريخ ۱۹ مهر ۱۳۸۸
|