بازديدكنندگان 162276  
 
اشتراک آر اس اس
Contact usLinksFAQNewsArticlesServicesAbout usHome
 

داستان یک فنجان

پدر بزرگ و مادر بزرگی به یک فروشگاه می روند.آنها می خواهند برای نوه شان یک هدیه تولد بخرند.ناگهان مادربزرگ چشمش به یک فنجان قشنگ می افتد و رو به پدربزرگ می گوید:"نگاه کن چه فنجان زیبایی!"
پدربزرگ فنجان را برمی دارد و پس از وارسی آن می گوید:"حق با توست! این فنجان یکی از زیباترین فنجان هایی است که در عمرم دیده ام."
در این لحظه حادثه بسیار جالبی اتفاق می افتد.فنجان زبان به سخن می گشاید و به آنها می گوید:"از تعریف و تحسین شما بسیار متشکرم، اما من همیشه به این زیبایی نبوده ام."
پدربزرگ و مادربزرگ متعجب از سخن گفتن فنجان از او می پرسند:منظورت چیست که همیشه به این زیبایی نبوده ای؟
فنجان می گوید:من پیش از این،گل رس زشت و نمناکی بودم،تا اینکه روزی یک خانم با دست های خیس و گلی اش مرا برداشت و پرتم کرد کنار چرخ کوزه گری.آن وقت چرخش را تا می توانست چرخاند و چرخاند تا اینکه سرم گیج رفت، نمی توانستم جلوی چشمم را ببینم، به همین خاطر داد زدم:"نگهش دار، نگهش دار!"
اما خانم کوزه گر چرخش را نگه نداشت و گفت:" نه، هنوز زود است!"
بالاخره نگهش داشت.اما بعد کاری کرد که صد رحمت به کار اول.من را در یک کوره داغ گذاشت. بدنم آنقدر گرم شد و گرم شد که دیگر طاقتم طاق شد و فریاد زدم:
"بس است دیگر، سوختم، سوختم."
اما او گفت: نه،هنوز زود است.
عاقبت موقعی که فکر می کردم دیگر دارم برشته می شوم مرا از کوره بیرون کشید.سپس مرا به دست یک خانم کوتاه قد سپرد که رنگم کند.دود و دمی که از رنگ ها بلند می شد حالم را به هم زد.التماس کنان فریاد زدم: بس است دیگر، ولم کنید.
اما زن کوتاه قد گفت:"نه هنوز زود است!"
بالاخره رهایم کرد.اما بعد مرا به جایی برگرداند که قبلاً بودم.منظورم کوره است.این بار کوره داغ تر از قبل بود.دوباره داد زدم:مرا از اینجا بیرون بیاورید! مرا از اینجا بیرون بیاورید!
زنی که آنجا ایستاده بود به داخل کوره خیره شد و گفت: "نه هنوز زود است!"
عاقبت این خانم هم مرا از کوره بیرون کشید و کناری گذاشت تا خنک شوم.موقعی که کاملاً خنک شدم،یک پسر جوان مرا همراه با کاه و فنجان های دیگر داخل یک جعبه گذاشت. بعد از آن هم یک خانم خوشگل مرا از جعبه بیرون آورد و در قفسه ای کنار آیینه گذاشت.
موقعی که خودم را در آیینه نگاه کردم کم مانده بود که از خوشحالی پر در بیاورم.چیزی که می دیدم باورم نمی شد.من دیگر زشت و نمناک و خاک آلود نبودم.مثل برف می درخشیدم.تمیز و صاف و محکم شده بودم.آه نمی دانید چقدر از خوشحالی گریه کردم.تنها در این موقع بود که فهمیدم آن همه درد و رنج و ناراحتی ارزشش را داشت.
بدون آن همه درد و ناراحتی الان من همان گِل رس زشت و نمناک و خاک آلود بودم.آن موقع بود که آن همه درد و رنج و ناراحتی برایم معنی و مفهوم پیدا کرد.حالا همه دردها و رنج ها و ناراحتی ها گذشته اند،اما زیبایی حاصل از آن هنوز در وجودم مانده است.

منبع : از سری کتاب های غذای روح
گردآوري كننده : نازنين مسعودي

ارسال در تاريخ ۱۷ شهريور  ۱۳۸۸

( 162 بازديد از این مطلب )
ارسال مطلب به دوستان
 
   

نرمش - ورزش - آرامش - يوگا - عرفان اسلامي - پاكسازي درون - پراناياما - يوگا آسانا - فنگ شويي - آشپزي گياهي - هوش هيجانی - مديريت استرس - تن آرامی - یوگای قلب - پيام دل - گياه خواری - آيورودا - موسيقی درمانی - دکتر عباس روحبخش - مهندس محمد ساسانی - دکتر محمد عيوضی - ردپای عشق - يوگای بانوان - لاغری و يوگا - مديريت عشق - يوگا نيدرا - yoga - nava - nava yoga - navayoga - iran yoga - asana - nava yoga institute

 
 
  نام كاربري
  كلمه عبور
   
فراموش كردن كلمه عبور؟
 
© 2009 Nava Scientific Yoga Institute تمام حقوق اين سايت متعلق به موسسه نوا مي باشد
 
 
صفحه اصلي |  بازخورد  |  نقشه سايت |  لينك به ما
 
  استفاده از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع مي باشد